۲۱خرداد۱۳۹۷، ۰۴:۱۹
۵۰ بازید
صابر رستمی
بعد تو...
قول دادم به خودم غصه تراشی نکنم
فکر این را که تو باشی و نباشی نکنم
فکر این را که تو هر روز بیایی سر ظهر
روی گلدان دلم آب بپاشی نکنم!
حوض این خاطره
برچسب:
نویسنده: ساناز قنبریپور
۲۳خرداد۱۳۹۷، ۰۲:۴۶
۳۷ بازید
صابر رستمی
الهی,! گفتی کریمم امید برآن تمام است. چون کرم تو در میان است نا امیدی حرام است.
الهی! اگر امانت را نه امینم، آن روز که امانت می نهادی می دانستی که چنینم.
الهی
برچسب:
نویسنده: ساناز قنبریپور
برچسب:
نویسنده: ساناز قنبریپور
۷خرداد۱۳۹۷، ۰۳:۲۲
۵ بازید
صابر رستمی
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مُرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون
دیوار چین را ساختند
آدمیت مُرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ
برچسب:
نویسنده: ساناز قنبریپور
۷خرداد۱۳۹۷، ۰۲:۲۲
۷ بازید
صابر رستمی
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ، از لپ هام گرفت تا گل بندازه.
تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده!!!
خواستگار!!! ، حاج احمد آقا ، خدا بی
برچسب:
نویسنده: ساناز قنبریپور
۷خرداد۱۳۹۷، ۰۳:۱۶
۷ بازید
صابر رستمی
نذر کرده امیک روزی که خوشحال تر بودمبیایم و بنویسم کهزندگی را باید با لذت خوردکه ضربه های روی سر را باید آرام بوسیدو بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتادیک روزی که خوشحال تر بودممی آیم و می نویسم کهاین نیز بگذردمثل همیشه که همه چیز گذشته است وآب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده استیک روزی که خوشحال تر بودمیک نقاش
برچسب:
نویسنده: ساناز قنبریپور
۷خرداد۱۳۹۷، ۰۳:۲۶
۵ بازید
صابر رستمی
اجازه نخواهم داد کسی پا در دنیای من و خدایم بگذارد
نذری بود بین من و خودش ادا نشد
گرچه نخواست دلم برای یکبار رنگ شادی را ببیند
گر چه رسم بندگی را نیاموختم
"اما اگر کفر نیست"
اوهم بنده نوازی نکرد!...
گرچه دنیایم کوچک است،گرچه زیبا نیست،گر چه دلگیر است
اما!
هر چه هست من تسخیرش کرده ام.
می دانم نیمه پر لیوان زندگی ام
برچسب:
نویسنده: ساناز قنبریپور
۷خرداد۱۳۹۷، ۰۳:۳۰
۱۳ بازید
صابر رستمی
یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو ساعت تمام به جای فیلم او را تماشا کردم. دو سال گذشت. جیب هایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. گرسنگی از یادم رفته بود.
یک روز فروغ پرسید: «کی ازدواج می کنیم؟»
گفتم: «اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتادۀ بانک و تعمیر کولر آبی و
برچسب:
نویسنده: ساناز قنبریپور
برچسب:
نویسنده: ساناز قنبریپور